تبليغاتX
من هلسا شش ساله
قصه-خاطره-نقاشی-عکس-و موفقیت های من

سلام به اون هایی که به من نظر داد اند یادتون هست که کلاس اول بودم و درس می خوندم الان کلاس دوم شدم  اینم قصه جدیدمه

 

 

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود

 دختر کوچولویی بودکه دوست داشت بازیگر شود.

 این بزرگترین آ رزوی دختر کوچولوی ما بود

دوستای دختر کوچولو میگفتن : این کار به چه دردت میخوره ؟

هلسا یعنی دختر کوچولو گفت : چه اشکالی داره؟ دوست دارم بازیگر باشم !

یک روزهلساخواست نقش شاپرک را بازی کند برای همین این را به مدیرش خانم نظری گفت خانم مدیر قبول کرد

هلسا خوشحال شد فردا صبح از هلسا امتحان گرفتن. تسط خوبی بود !

 معلم هلسا گفت : به تو افتخار می کنم چون تو رو برای یک تئاتر بزرگ قبول کردن .هلسا جواب داد ممنونم

روز بد هلسا سرحال تراز دیروز بیدار شد صورتش را شست بعدصبحانه اش را خورد بعدش مسواک زد.

و آماده رفتن به محل تمرین  شد. دوستا ش مسخرش می کردن چون موها یش را کوتا ه کرده بود! معلم گفت : این چه کاری بچه ها ؟  

روز بد هلسا با  گریه به مدرسه رفت معلم گفت : هلسا چی شده هلسا گفت :آ خه میشه یک دوست خوب داشته باشم تا باهاش درد دل کنم؟

معلم گفت مگه چی شده ؟

هلسا گفت اخه بهم گفتن دیگه نرم تمرین یعنی منو برای نقش شاپرک قبول نکردن!

 معلم دلش گرفت!

 بچه ها ازکارشون پشیمون شدن!

بچه ها عذر خواهی کردن و پیش خا نم مدیررفتن و گفتن : که ما کارمون غلط بود .

ولی یه لهظه هلسا به معلمش گفت : اجازه بدید یه چیزی رو بدم به بچه ها!

بچه ها تا این حرف را شنیدن تو بغلش پریدن و گفتن : چیه ؟

هلسا گفت : کارت تولد بچه ها!!

گفتند : چند سالت شده؟

 هلسا گفت : 8 سالم  شده

 بچه ها  میدو نید تولد بود دوستا ی هلسا هر کدوم از آن ها یکی یکی    جیغ می کشیدن و می گفتن : هورا

هلسا که خیلی خوش حال بود ،آن هم همراه بچه ها جیغ کشید.

 معلم که از خوش حالی شون خنده می کرد گفت : بسه دیگه بچه ها حالا وقت اینکه بپرسیم تولد چند شنبه ست ؟

بچه ها حرف معلم را تکرار کردن وگفتن : چند شنبه است ؟ هلسا گفت :همین هفته جمعه است

 بچه ها داد زدند : درود بر هلسا  درود برهلساخلاصه بچه ها هلسا با همه دوست شد و ناراحتی خودش را فراموش کرد.

و دیگر فصه نمی خورد

و معلم هلسا بچه ها رو ساکت کرد و گفت بحه ها یادتون باشه که ادم اگه دوستای خوب داشته باشه میتونه همه غصه هاشو پشت سر بزاره فهمیدین؟

همه بچه ها با هم داد زدن :بله فهمیدیم !!! قصه ی ما به سر رسید کلاغ به خانش نرسید .

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 19:20  توسط هلسا شیخ روشندل  | 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

سلام به همه

من سوادم بهتر شده

نمره ام هم عالی شده

از همه  که به من نظر دادن دوستون دارم

هالا اینم قسه جدیدم

بخودا خودم ساختمش

پری سا   جون ممنون که به هرف من رنگ سایت خودت رو خوشگل کردی

 

یکی بود یکی نبود!

 قیرز  خدا هیچکس نبود!

پاییزبود.

 یک درخت بود که فقت3 تا برگ داشت.

 یکی زردکه اسمش :توت بود

 یکی نارنجی که اسمش :لالی بود

و یکی قهوه ای که اسمش :دوری بود

 دوری از همشون شیتون تر بود ولی مهربون هم بود.

هرروز باد میومد و برگا محکم میچسبیدن به درخت که کنده نشن

که یک باد اومدو 2 تا برگ رو برد و انداخت پای درخت.

برگای که افتادن توت و لالی بودن !

دوری تنها موند !

دوری هرروز چشماشو میبست میگفت: خودا منم بنداز برم پیش دوستام !

اخه بچه ها جون اون خیلی تنها بود

یروز یک باد تند اومد و دوری هم دوآ کرد و افتاد و رفت بقل دوستاش .

اونا دوباره سه تا شده بودن با هم کلی بازی کردن .

یروز برف اومد یک مورچه که گرسنش بود اومد پیش دوری

هی نیگاش کرد!

 دوری یه تیکه از خودش و کند داد به مورچه و خوشالش کرد .

چند روز گذشت برگا یواش یواش پودر شدن

برف اب شد و پودر برگا رفتن تو ریشه درخت واز اون رفتن بالا !

اون بالا خوابشون برد !

یک روز با نور خورشید از خواب بیدار شدن .

دوری به لالی نیگا کرد و داد زد: وای چی خوشگل شدی تو سبز شدی!

لالی داد زد: دوری جون تو هم سبز شدی !

بچه ها جون بهار شده بود .

سه تا برگ با هزار تا برگ دیگه دوست شدن .

با کرم!

 با گنجش!

 با پروانه دوس شدن .

بهشون خیلی خوش گزشت.

و به خوشی زندگی کردن.

 قصه ما به سر رسید کلاغه به خانش نرسید

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 22:56  توسط هلسا شیخ روشندل  | 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 22:12  توسط هلسا شیخ روشندل  | 

/* /*]]-->*/ تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

سلام من اومدم اینم قسه بچه چاق که قول دادم

یکی بود یکی نبود

 قیرز خدا هیشکس نبود

یه بچه بود که چاق بود

هم قمگین بود هم چاق بود

 برای چی قمگین است بچه ها

 درست است چون پسر ها و دخترها مسخرش میکردند

به اش مگو فتن چاقلو  مسلن گردلو

 اهان

راستی بچه ها اسم بچه قمگین سارا بود

 بیچار سارا

برا همین کسی باهاش دوس نبود

به نزر من کار بدی میکردن

چون که مهم نیس

بچه چاق باشه

 سیاه باشه پوستش

 ولی اگه خوب باشه

 مهربون باشه

دوسش داشته باشه 

عشکا ل نداره

خولاس بچه ها

 پدر مادر میگفتند انقد نخور

ولی سارا نمی تونس

اخه تقسیر نداش گوشنش میشود

 بد سارا کوچولو را بردند و دوکتر

 اورالاقر کرد

 و دیگر بچه ها او را مسخره نکردند

باهاش دوس شدن دیگه قمگین نبود

 قصه ما بسر رسید

کلاغه به خانش نرسید

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 22:19  توسط هلسا شیخ روشندل  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 15:26  توسط هلسا شیخ روشندل  | 

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 14:47  توسط هلسا شیخ روشندل  | 

 

 

سلام من اومدم من الان سواد دارم تا حرف( ش )خوندم

 

اول بگم که از

علي جون amin-  جون - فرشته جون - دلارا جون- مامان جون

 دختر دیوونه جون - پری جون5 بار- نسیم جون- maryam جون-رومینا جون

 دانیال جون -مهرزاد جون- شیما جون2بار - بابا جون-  مهتاب جون- امید احدی جون-

قاصدک جون-  لیلا جونرزا جون 2بار - عباس جون-  شهرام جون - مهدی جون - صبا جون2 بار–

 دایی کیوان جون - عمو موری جون-  نرگس جون-  معصومه جون-  امیر جون -  بهار جون

 ممنونم که برام نذرگزاشتین خیلی خوشال شدم ولی بلد نسیتم بهتون نذر بدم یک ساله دیگه میتونم.

 بابا گفت میتونم همینجا تشکر کنم

 

خوب هالا میخام که داستان بگم

 

اسم قصه ما هست پری های پرتقا لی

یکی بود یکی نبود قیرز خدا هیشکس نبود  

شب بود .

 مهتاب بود.

 یه درخت بود که پرتقال داشت .

نصف شب که شد دو تاپرتقال اوفتاد زمین که اونا جادوی

بودن   ازتوی آن دو  تافرشته بیرون امد و اسم آن ها پانا و مانا بود

آن فرشته ها بال داشتن و لباس های براق داشتند

آن ها خوشال بودندو همش خندان بودن.

 آن ها فرشته نجات بودند .

کارشون نجات و خوشهال کردن مردوم  قم گین بود.

خولاس بچه ها

قصه ما ین جوری بود

یه روز سبح  شد

پری ها پر کشیدند پرواز کردندتا ببینن کی قمگینه .

 لاکپشتی را دیدند که قمگین  است .

لاکپشتی راه خانه را گم کرد ه بود .

 تشنشه ! گوشنشه ! میترسه! گریه میکنه!.

هالا بچه ها شما به لاکپشتی کمک میکنین؟

 آفرین !

هالا همه با پری ها کمک کنیم  تا لاکپشتی مادر خود را پیدا کوند.

 پری ها اومدن پیشش به او قذا و آب دادند

اما لاکپشتی قذا نمیخاست او مادر را میخاست .

او گفت: من قذا نمیخام !من مادر را میخام !وگریه کرد.

خولاسه  پری ها که  دوتا  بودند قبول کردند و دو تایی او را  برداشتند به

ترفه خانه لاکپشتی رفتند.

 اما بچه ها مادر لاکپشتی نبود !!

او رفته دنبال لاک پشتی.

 لاکپشتی ناراحت شد.

 پری ها باز لاکپشتی را بلند کردن و رفتند دونبال مادر.

 مادر لاکپشتی را پیدا کردند.

مادر گریه میکرد از گم شدن لاکپشتی.

 لاکپشتی خیلی خوشال شد .

 مادر او را بقل کرد.

همه رفتن خونه .

لاکپشتی از پریا تشکر کرد.

لاکپشتی میخندید دیگه قمگین نبود .

کار پریا تموم شده بود. اونا رفتن خونشون تا فردا ببینن کی قمگینه.

 قصه ما به سر رسید کلاغ به خونش نرسید.

بچه ها جون دفه دیگه قصه بچه غمگین و میگم که چون چاق بود بچه ها مسخرش میکردن

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 14:41  توسط هلسا شیخ روشندل  | 

/*]]-->
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 1:27  توسط هلسا شیخ روشندل  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 21:37  توسط هلسا شیخ روشندل  | 

سلام عزیران اینم قسه جدید مه اگه نزر بدین خوشال میشم

 

یکی بود یکی نبود قیرز خدا هیشکعس نبود.

 تو یه خونه یه گوربه و 5 موش بود و یه خانم بود یه اقا و 2بچه بودند.

 

یکی پسر بود یکی دختر بود.همه به خوشی زندگی میکردند.

 تویه خونه هروز   گربه و5 موش دونبال هم میکردند

مادر عسابش به هم میخورد همیشه میگفت: بسه دیگه خسته شودم

راستی بچه هاا سمشنو نگوفتعم اسمه مادر خدیجه اسمه  پدر رضا اسمه خاهر ملیکا اسمه برادر عمیربود.

 ایا میدانید که خانوده  چنتا هسدند یا نه؟

 بله دورس است: 4نفر است

 

توی خونه همیشه گربه و 5 موش دونبال هم میگردند و عساب مادر رو خورد میکردند

یه روز  مادرا ون هارا با جارو و لگد بیرون کرد

 

 

بعد از اون مادرعخماشوباز کرد دیگر داد نمیزد .

وبچه ها خوشال شودند

 

وخیالشون راهت شود

ازدست اونا راهت شودند

 

بدن به راهتی زندگی کردند

 قصه یه ما به سر رسید

 کلاق به خونش نرسید
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 17:33  توسط هلسا شیخ روشندل  |